چند صباحی استکه انگورهای باغ زندگیمدام غوره می شوند.روزگاریستکه تمام جاده ها خاکی شده اندو کف پاهای برهنه ام را آزار می دهند.دردهایم را در تو صدا می کنمای رفته به خاکوقتی که مچاله می شومدر انتهای سوزش استخوانم.بقچه ی زندگی را می پیچم.تا دنبال تو بیایم.پژواک اینهمه صدا را دوست ندارممگر یادت نیست؟!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ساعت 3:43  توسط نسرین
|
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده
تاريخ: دوشنبه
5 شهريور
1403 ساعت: 2:51